چیستی؟

همواره فکر می کنم چیستی برابر من کیستی؟
رودي
که در تلاطم آن
نقش چهره ی من خراب می شود؟
برگی
که سبز مانده به یک شاخه ی خشک
که با یک تلنگر باران
نقش بر آب می شود؟
چیستی؟
نمی دانم!
اما دلم خوش است
که از یاد
نبرده ام آن نسیم را
که در هوای سنگین این کویر
خویشتن را از یاد نبرده است
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 23:17 توسط doma
|
