اوزون وسیله نقلیه هیدروژني غلتان !

اوزون وسیله نقلیه مفهومي آینده طراحی شده توسط پژو است كه به عنوان انقلابي
 
در اين گونه طراحي محسوب ميشود.

اين اكو وسیله نقلیه مفهوم جديدي از خودرو را بوجود آورده است.
 
یک امتياز جدید و ممتاز آن در قطعه قطعه شدن اين وسيله است كه به سادگي انجام ميشود.

اوزون که داراي شيشه هاي نیمه شفاف است كه امكان پوشيده شدن را دارد
 
سوخت اوزون از هیدروژن است

کابین وسیله نقلیه مابین دو چرخ غول آسا پوشانده شده است که بوسيله دو موتور جدا
 
كه نيروي محركه الکتریکی دارد كار ميكند

درب هاي اين وسيله به صورت 360 درجه باز شده و در زير قاب خودش ليز ميخورد

اوزون حجم داخلي خوبي دارد و ديد بسيار عالي نسبت به بيرون دارد
 
و توسط يك joystick كنترل ميشود

اوزون وسیله نقلیه هیدروژني غلتان

اوزون وسیله نقلیه هیدروژني غلتان

اوزون وسیله نقلیه هیدروژني غلتان

نمی دانی چه بی تابم . . .

 

                                   من امشب زیر باران گریه خواهم کرد  

                                             در این تنهایی و خلوت   

                                      در این بیهودگی های پر از ابهام

                             در این خلوت سرای حسرت و اندوه

                                     نمی دانی چه بی تابم

                            نمیدانی چه مشتاقم،ببینم روی ماهت را

                                    من امشب  گریه خواهم کرد

                           من امشب زیر باران تو را فریاد خواهم کرد

                           من امشب بغض را در سینه خواهم کشت

                          و بی پرواتر از دیروز ، تو را فریاد خواهم کرد

                                      تو را فریاد خواهم کرد . . .

 

 

استاد رند !

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم

به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.


اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند

و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.

 
بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او

توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت

لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی

نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت

 به خانه رسیدیم.».....


استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.


چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد

و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....


آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت.

سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....


سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:


کدام لاستیک پنچر شده بود....؟!!!

 

جزیره صفات

در یک جزیرهء سر سبز و خرم تمامی صفات نیکو و پلید انسان با هم زندگی
می کردند
صفاتی چون: دانایی غرور ثروت شهوت عشق و ... .
در روزی از روزها دانایی همهء صفات را در یکجا جمع کرد و گفت قرار است سیل عظیمی در جزیره جاری شود
و هر کس لوازم ضروری خود را بردارد و در قایقش بگذارد و آماده سیل شود.
همه این کار را کردند و باران شدیدی شرو ع به باریدن کرد و سیل بزرگی
به راه افتاد . همه در قایق خودشان بودند
تا اینکه صدای غرق شدن و کمک خواستن یکی از صفات آمد. آن محبت بود.
عشق بی درنگ به کمک محبت شتافت و قایق خود را در اختیار محبت گذارد 
ولی چون قایق جای یک نفر را بیشتر نداشت محبت سوار شد و عشق
در سیل گیر افتاد.
به دورو بر خود نگاه کرد ثروت را در نزدیکی خود دید از او کمک خواست
ولی ثروت در پاسخ گفت:
آنقدر طلا و جواهر در قایق دارم که دیگر جایی برای تو نیست و قایق سنگین است.
عشق نا امیدانه به اطراف نگریست غرور را دید و از غرور کمک خواست.
غرور در جوابش گفت: تو خیس هستی و اگر من به تو کمک نمایم خود
و قایقم خیس میشویم.
آب همینطور بالا می امد و عشق بیشتر در آب فرو میرفت.
دانایی و بقیه در دور دست بودن و کسی صدای عشق را نمیشنید
تا اینکه شهوت به نزدیکی عشق رسید .
عشق از او کمک خواست ولی شهوت گفت :
چندین سال است که منتظر یه همچین لحظه ای بودم تا از بین رفتن تو را ببینم.
هر جا که تو بودی جایی برای من نبود و همیشه تو برتر از من و موجب تحقیر من بودی.
عشق دیگر نا امید از زندگی آنقدر آب خورد که از حال رفت.
وقتی چشم باز کرد دیگر از سیل خبری نبود و خود را در خانه دانایی یافت.
دانایی به او گفت الان دو روز است که بیهوشی .
سیل تمام شده و آرامش به جزیره بازگشته است.
عشق بدو ن توجه به این حرفها در پی این بود که بداند
چه کسی نجاتش داده است از دانایی پرسید و دانایی در جوابش گفت:
زمان آری فقط زمان است که میتواند عظمت و جلال عشق را درک کند

 

آنچه را که دوست دارید بدست آورید

 

و گر نه باید دوست بدارید آنچه را که بدست می آورید . . .