تفاوت عشق ودوست داشتن از نظر دکترشریعتی

 

عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال .

عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می گیرد.

عشق در غالب دل ها ، در شكل ها و رنگهاي تقريبا مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها بر خلاف غريزه ها هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش را دارد مي توان گفت :
كه به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست .

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد ،
اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست .

عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .
  عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري بطول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد . و تنها با بيم و اميد و اضطراب و ديدار وپرهيز زنده و نيرومند مي ماند،
اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است ، دنيايش دنياي ديگري است .

عشق جوششي يكجانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست يك خود جوششي ذاتي است ، و از ين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب بسختي مي لغزد و يا همواره يكجانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه نا همانند ، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو رو شنايي آن ، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند ، احساس مي كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنا يي پس از عشق درد كوچكي نيست .

اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و ازين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ، و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند ، و پس از آشنا شدن است كه خودماني مي شوند .
دو روح ، نه دو نفر ، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است كه بسادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي ايمان در برابرشان باز مي شود و نسيمي نرم و لطيف همچون روح يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا بلرزه مي آورد .
دوست داشتن هر لحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز و جانبخش بوستانهاي ديگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ هر لحظه ، بر سر و روي اين دو ميزند . 

عشق ، جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني فهميدن و انديشيدن نيست .
اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله بلند اشراق مي برد...

 

 

ای شكستها و ای نااميديهای من
ای تنهايی ها و ای گوشه نشينی های من
شما نزد من از هزار پيروزی عزيزتر هستيد و در دل من از افتخارات همه شهرها شيرين تر
ای شكستها و ای نا اميديهای من
ای شناخت من نسبت به خود و ای يافتن خواری من
من بوسيله ی شما دانستم كه هنوز يك جوان خطاكار هستم و ديگر تاج آلاله های پژمرده و فانی مرا فريب نمی دهند.من بوسيله ی شما به تنهايی و گوشه نشينی رسيدم و طعم گريختن و خوار شدن را چشيدم
ای شكستها و ای نا اميديهای من
ای شمشير برنده و ای جوشن درخشان من
در چشمان شما چنين خوانده ام كه هرگاه انسان بر تخت سلطنت نشيند، برده می شود و هرگاه مردم از درونش آگاه شوند، كتاب عمرش بسته می شود و هرگاه به اوج كمال رسد، به قتل می رسد
انسان مانند ميوه ايست كه چون بر زمين می افتد زير پا له می شود
ای شكستها و ای نا اميديهای من
ای دوست دلاور محبوب من! تو تنها كسی هستی كه سرود ها و فرياد ها و سكوت های مرا می شنوی و جز تو كسی با من از تپش بالها و بانگ دريا ها و صدای انفجار آتشفشانها در ظلمات شب سخن نخواهد گفت و تنها كسی هستی كه از صخره های مرتفع درونم بالا می روی
ای شجاعت ناميرای من! در هنگام طوفان با من خواهی خنديد و گورهايی برای آنان كه از من و تو می ميرند حفر خواهيم كرد و با عزم و استواری در برابر چهره ی خورشيد خواهيم ايستاد تا شكوهمند و خوفناك باشيم

*******

و در آخر
خدايا به خاطر تمام داده ها و نداده هايت شكر گذارم چرا كه يكی نعمت است و ديگری حكمت
خدايا  به اندازه توانم سختی ده و يا توانم را بيشتر كن تا زانوانم خم نشوند

 

                                                                                                         جبران خليل جبران

پیام تبریک شب یلدا

 

* من دارم جمعه می رم،

فکر نکنم دیگه همدیگر رو ببینیم…

منو فراموش نکن و به خاطر تمام بدی هام منو ببخش…

از طرف پاییز

یلدا مبارک !

 

* روی گل شما به سرخی انار

شب شما به شیرینی هندوانه

خندتون مانند پسته

و عمرتون به بلندی یلدا

شب یلدا مبارک !

 

* چند ساعت بیشتر به آخر پاییز نمونده، جوجه هاتو شمردی!؟

 

* آماده باش

.

.

فردا روز بزرگیه روزی که منتظرش بودی

چشم همه به تو

خیلی روت حساب کردم فردا شمرده میشی !!!

 

* "YALDA":

"Y"ademan bashad ke zendegi

"A"nghadr kootah ast ke

"L"ezzate

"D"aghigheyi bishtar be ham

"A"ndishidan ra bayad jashn gereft.

*YALDA VA EYDETAN MOBARK*

 

 

 

 

                                      با ادامه ی مطلب همراه باشید

ادامه نوشته

شب يلدا يا شب چله

 

 

 

شب يلدا يا شب چله

 ( مراسم نوئل و بابا نوئل )

 

ايرانيان قديم شادي و نشاط را از موهبت هاي خدايي و غم و اندوه و تيره دلي را از پديده هاي اهريمني مي پنداشتند. مراسم نوروز، جشن مهرگان، جشن سده، چهارشنبه سوري و شب يلدا و سنت هاي  ديگر در واقع بيانگر اين حقيقت است كه ايرانيان پس از رهايي از بيدادگري و ستم به شكرانه بازيافتن آزادي، جشن برپا مي ساختند و پيروزي نيكي بر بدي و روشنايي بر تاريكي و داد بر ستم را گرامي مي داشتند.
شب يلدا نيز يكي از اين موارد است. در دوران كهن، شب مظهر تاريكي و تباهي و وحشت بوده و اغلب سعي مي كردند كه شب هنگام با افروختن آتش و افزودن نور، خانه روشن باشد. تا پليدي و تباهي در آن راه نيابد. شب يلدا طولاني ترين شب ها است. يعني تسلط تاريكي بر زمين از تسلط نور خورشيد و روشنايي مي كاهد. و چون فرداي اين شب روشنايي بر ظلمت غالب و روز طولاني مي شود، ايرانيان تولد دوباره خورشيد را كه مظهر روشنايي است جشن مي گيرند.  

    

در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. نام دوازده ماه سال نيز در ميان آنهاست. در هر ماه روزي را كه نام روز با نام ماه يكي باشد، جشن مي گرفتند .

دي ماه، در ايران كهن، چهار جشن، وجود داشت. نخستين روز دي ماه و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست و سوم، سه روزي كه نام ماه و نام روز يكي بود. و در اين سي روز ماه، سه روز آن «دي» نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن مي گرفتند. امروز از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا را جشن مي گيرند، يعني آخرين شب پاييز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال.

 

يلدا از نظر معني معادل با كلمه نوئل از ريشه ناتاليس رومي به معني تولد است و نوئل از ريشه يلدا است .

واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است . ولادت خورشيد ( مهر و ميترا )  و روميان آن را ( ناتاليس انويكتوس ) يعني روز ( تولد مهر شكست ناپذير   ) نامند . 

 

آيين شب يلدا يا شب چله

 

صداي پاي يلدا آرام آرام به گوش مي رسد . پدربزرگها و مادر بزرگها خانه را براي استقبال از فرزندان مي آرايند و فرزندان و نوه ها نيز از آن سوي براي ديدار بزرگان خانواده بي قرارند .

برگزاري مراسم يلدا ، آييني خانوادگي است و گردهمايي ها به خويشاوندادن و دوستان نزديك محدود ميشود .

ايران كشوري با فرهنگي غني است كه مردمانش بنا به ذوق و  سليقه و طبيعت منطقه اي كه در آن زيست مي كنند هر يك براي برگزاري سنت هاي كهن آداب خاص خود را دارند 

 

آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص ، هندوانه، انار و شيريني و ميوه هاي گوناگون است که همه جنبه نمادي دارند و نشانه برکت، تندرستي، فراواني و شادکامي هستند.

 

 

فال حافظ و شاهنامه خواني


يكي ديگر از رسم هاي شب يلدا، «فال حافظ گرفتن»  است اگر رسم ها و آيين هاي ديگر يلدا را ميراثي از فرهنگ چند هزار ساله بدانيم ولي فال حافظ گرفتن در شب يلدا در سده هاي اخير به رسم هاي شب يلدا افزوده شده است.

 

 شاهنامه خواني و قصه گويي پدربزرگ و مادربزرگ دور كرسي براي كوچكترها نيز از آيين هاي يلدا است كه خاطرات شيريني براي بزرگسالي آنها فراهم مي آورد.

حکایت تربیتی مهم !

سهل شوشتري ازبزرگان عرفاء است
 
كه در سن هشتاد سالگي در سال 283 ه ق از دنيا رفت
 
او مي گويد من سه ساله بودم كه نيمه هاي شب ديدم دائيم محمد سوار
 
از بستر خواب برخاسته و مشغول نماز شب است يك بار به من گفت
 
پسرم آيا آن خداوندي كه تورا آفريد ياد نمي كني ؟
 
گفتم چگونه او را ياد كنم ؟  گفت
 
شب هنگامي كه به بستر براي خواب ميارمي سه بار از دل نه از زبان بگو
 
خدا با من است و مرا مي نگرد و من در محضر او هستم .

چند شب همين گفتار را از دل گفتم
 
سپس به من گفت اين جمله ها را هر شب هفت بار بگو
 
من چنين كردم شيريني اين ذكر در دلم جاي گرفت
 
پس از يك سال به من گفت
 
آنچه گفتم در تمام عمر تا آنگاه كه تو را در گور نهند از جان و دل بگو
 
كه همين ذكر و راه دست تو را در دو جهان بگيرد
 
و نجات بخشد به اين ترتيب نور ايمان به توحيد در دوران كودكي در دلم راه يافت
 
و بر سراسر قلبم چيره شد .

نقل از كيمياي سعادت تاليف ابو محمد غزالي فقيه و متكلم قرن پنجم ه ق .
 

آموزش خواندن فکر دیگران

آموزش خواندن فکر دیگران
 
 
 
 
آيا مايليد به افکار کسي که در کنار دستتان نشسته است پي ببريد؟ اگر با افراد زيادي مواجه شده باشيم مي‌توانيم بسياري از افراد را حتي از نوع صحبت کردنشان بشناسيم‌

ادامه مطلب را کلیک کنید

 

ادامه نوشته

مانده ام . . .

 

 

مانده ام با غم هجران نگارم چـه کنـم .... عمر بگذشت و ندیدم رخ یارم چه کنم

چشم آلوده کجـا دیــدن دلـدار کجـا .... چشم دیـدار رخ یار ندارم چــه کنم

با نگاهی بگشـا عقده دیریــن مرا .... کز فراغت گره افتاده به کارم چه کنم

جلوه ای کن که دمی روی نکویت نگرم .... گرچه لایق نبود دیده تارم چه کنم

اشک می ریزم و با غصــه دل همراهـم ... که ز هجران تومن اشک نریزم چه کنم

طوق بر گردن من رشتـه عشــق تو بود .... تا کشاند به سـر چوبه دارم چه کنم

 

 

عجیب ترین هدایای عروسی جهان !

 

ترانی کامشاپاهل استرالیا یک پنگوین , یک زرافه , یک بچه فیل , یک میمون , یک توله ببر به همراه

دوازده سگ را برای هدیه عروسی خریداری کرد و نام این باغ وحش کوچک را به افتخار همسرش

( پارک خانگی عروس زیبای من ) نهاد .

 

کارول وینگر  تکنسین راه سازی که در برزیل زندگی می کند روز ازدواجش عروس خانم را با یک هدیه

عجیب سور پرایز کرد . این هدیه ویژه یک جسد مومیایی شده ی قدیمی بود که آن را در یک حراجی

عتیقه به قیمت بالایی خریداری کرده بود .

 

الیزا براون که به علایق همسر ورزشکار خود تامی کا ملآ واقف بود در روز ازدواج یک راکت بد مینتون

هدیه داد که شاید برای شما چیز عجیبی نباشد  اما بد نیست این را اضافه کنیم تور وسط این راکت

از موهای خود الیزا تهیه شده بود .

 

مارک کریستی ون نقاش ساختمان برلین به عنوان کادوی عروسی ۱۸ دستگاه اتومبیل دزدی به

همسرش هدیه داد که حدود یک هفته ی بعد از عروسی آنها را به صاحبانش بازگرداند و به آنها

گفت که این کار را فقط برای این انجام داده  که به همسرش نشان دهد که به خاطر او هر کاری

می کند .

 

جاناتان رود شایر مرد عاشق پیشه آلمانی که مراسم ازدواجش را به همراه کشیش در یک هلی ـ

کوپتر بر فراز آسمانها انجام داده بود به عنوان هدیه عروسی خودش را از هلی کوپتر پایین انداخت

و در دم جان سپرد . او قبل از پریدن  عروس جوانش سیدنی  را کنار کشاند  سیدنی گفت بزار

دستت را ببوسم ولی شایر نذاشت و به گفت : این آخرین وتنها هدیه عروسی من به توست ! ! !

 

مری کامفورد در روز عروسی در مقابل میهمانان گفت که قصد دارد در این لحظه اعجاب انگیز ترین

هدیه عروسی را به همسرش بدهد و بعد در مقابل چشمان حیرت زده ی مهمانان  و از جمله داماد

که منتظر یک کادوی بی نظیر و گران قیمت بود  مقداری از آب بینی اش را در دستمال کاغذی خالی کرد

و به همسرش داد !

  

حسرت روی

 

امشب از حسرت رويت، دگر آرامم نيست          دلم آرام نگيــــــرد كــــــــــــه دلآرامم نيست

گــــــردش بــاغ نخواهم،  نروم طَرْف چمن          روى گلــــــــزار نجويـــــم كه گلندامم نيست

مـــــــــن از آغاز كــــه روى تو بديدم گفتم:         در پـــــى طلعت اين حوروش، انجامم نيست

من به يك دانـــه، به دام تو به خود افتادم          چه گمان بود كه در ملك جهان دامم نيست؟

خـــــــاك كويش شوم و كامْ طلبكار شوم           گــرچه دانم كه از آن كامْ طلب، كامم نيست

همـــــه ايّام چو "هندى" سر راهش گيرم           گــــــر چــــه توفيقِ نظر در همه ايامم نيست

 

                                                                                                                            امام خمینی( ره ) 

 

خسته از گناه !

 

 

میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما دل شویده و دیوانه خویش

میبرم تا در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ...

 

 

 

مجنون

مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید .

 روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود  و مجنون بدون این که متوجه شود

 از بین او و مهرش عبور کرد .

 مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا  بین من و خدایم فاصله انداختی ؟

 مجنون به خود آمد و گفت :

 من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم

تو که عاشق  خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم ؟ !

اين هم آخرين مدل موي پسرونه !!!!









 

محرم دل

 

باز گویم غم دل را که تو دلدار منی

در غم و شادی و اندوه الم یار منی

جز گل روی توام در دو جهان یاری نیست

چهره بگشای ز رویم که غمخوار منی

چشم بیدار تو ای می زده بیمارم کرد

پای بگذار به چشمم که پرستار منی

محرمی نیست که مرهم بنهد بر دل من

جز تو ای دوست که خود محرم اسرار منی

زاری از غم ز غم  زای تو پیش که کنم

با که گویم که تو سرچشمه آزار منی

بر گشا موی خم اند خم و دست افشان باش

به خدا یار منی یار منی یار منی . . . 

 

 

 

آیینه

 

 

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است ؟

 نکند دل ديگري او را سير کرده است ؟

 خنديدم و گفتم او فقط اسير من است !

 تنها دقايقي چند تأخير کرده است !

 گفتم امروز هوا سرد بوده است

 شايد موعد قرار تغيير کرده است

خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است  !

گفتم از عشق من چنين سخن مگوي

 گفت خوابي سال‌ها دير کرده است  !

در آيينه به خود نگاه مي‌کنم

 آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است !

  راست گفت آيينه که منتظر نباش

 او براي هميشه دير کرده است . . .

 

 

فرشته ی بیکار !

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند.

 هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی

 را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.

 مرد از فرشته ای پرسید: شما چه کار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت:

اینجا بخش دریافت است و ما دعا ها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت و باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند

و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

 مرد پرسید: شماها چه کا رمی کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت:

 اینجا بخش ارسال است. ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

 مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.

 مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته گفت: اینجا بخش تصدیق است.

 مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی

 جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده است فقط کافیست بگویند: خدایا شکر !

نقاشی روی پر

http://mosi-sms.blogfa.com

ادامه نوشته

نقاشی روی زمین

این عکسا طوری روی زمین نقاشی میشن که فقط از یک زاویه میشه اونو زیبا و کامل دید.

یعنی همین زاویه ای که عکاس براتون عکس گرفت . امیدوارم خوشتون بیاد .

برای مشاهده ی بقیه ی عکس ها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

تحلیل یک نزاع خیابانی ! ! !

      نزاع خياباني

 

 

اصولآ دعوا چيز بديه و دعوا کردن کار آدمهاي بده !

 

با اين مقدمه ، حالا اگر کسي در خيابان بي جهت به شما فحش

 

بي تربيتي بدهد شما چه مي کنيد ؟!

 

 

فرض ۱ : با او درگير مي شويد و او را مصدوم مي کنيد .

 

 

فرض ۲ : با او درگير مي شويد و او شما را مصدوم مي کند .

 

 

 

بررسي حقوقي ، اجتماعي ، روانشناسي فرض ۱ :

 

 

با کي بودي تو ؟ - چي گفتي ؟ - خودتي - نفس کش – يقه –

 

 کله – دماغ – خون – ۱۱۰ – پاسگاه – بازداشتگاه –  شکايت -

 

دادسرا – محکوم - پرداخت ديه – ۲ميليون تومان - نداري – حبس –

 

هم سلولي ناباب – اعتياد – ايدز – مرگ !

 

 

 

بررسي حقوقي ، اجتماعي ، روانشناسي فرض ۲ :

 

 

 با کي بودي تو ؟ - چي گفتي ؟ - خودتي - آخ – زدي ؟ - دماغ – خون –

 

۱۱۰ - پاسگاه – شکايت – منّت کشي - رضايت – رفاقت – آشنايي بيشتر –

 

خواهر ضارب – يک نگاه – عشق – مجنون – خواستگاري – عروسي –

 

بادا بادا – شاباش – حرکات موزون – زندگي مشترک – بگو مگو - دلخوري –

 

دعوا – اختلاف – دادگاه خانواده – مطالبه مهريه – نداري – حبس –

 

هم سلولي ناباب – اعتياد – ايدز – مرگ !

 

 

 

حالا بهتون ثابت شد که دعوا چيز خيلي بديه و در هر صورت چه بزني ،

 

چه بخوري باعث مرگت مي شه ؟!!!

 

                   

                        چاپ شده در ماهنامه طنز ( ستون آزاد )

فقر . . .

 

روزی یک مرد ثروتمند ، پسر کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که

در آنجا زندگی می کنند ،  چقدر فقیر هستند . آن دو یک شبانه روز در خانه محقر

یک روستایی مهمان بودند . در راه بازگشت و در پایان سفر ،  مرد از پسرش پرسید :

نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر !

پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟

پسر پاسخ داد : بله پدر !

و پدر پرسید : چه چیزی ازاین سفر یاد گرفتی ؟

پسر کمی فکر کرد و بعد به آرامی گفت :

فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا .

ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد .

ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند .

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنهابی انتهاست !

با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد :

متشکرم پدر ، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم !


در باغ . . .

زن در باغ ایستاده بود که دید مرد به طرفش می دود :

" تینا ! گل من ! عشق بزرگ زندگی من ! "

مرد عاقبت این کلمات را بر زبان آورده بود .

" اوه تام ! "

" تینا گل من ! "

" اوه تام ! من هم تو را دوست دارم ! "

تام به زن رسید . به زانو افتاد و به سرعت او را کنار زد .

" گل من ! تو روی گل سرخ برنده ی جایزه ی من ایستاده ای ! ! ! "


                                                                                                  " از : هوپ ای تورس "