گفتمش بی تو چه می باید کرد ؟

عکس رخساره ی ماهش را داد . . .

 

گفتمش همدم شب هایم کو ؟

تاری از زلف سیاهش را داد . . .

 

وقت رفتن همه را می بوسید

به من از دور نگاهش را داد . . .

 

یادگاری به همه داد و به من

انتظار سر راهش را داد . . .

 

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان . . .

باید از جان گذارد هرکه شود عاشقشان

 

روزی که سرشتند گل پیکرشان

سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان !