خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان . . .

گفتمش بی تو چه می باید کرد ؟
عکس رخساره ی ماهش را داد . . .
گفتمش همدم شب هایم کو ؟
تاری از زلف سیاهش را داد . . .
وقت رفتن همه را می بوسید
به من از دور نگاهش را داد . . .
یادگاری به همه داد و به من
انتظار سر راهش را داد . . .
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان . . .
باید از جان گذارد هرکه شود عاشقشان
روزی که سرشتند گل پیکرشان
سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 0:15 توسط doma
|